خوشحالم.. دلم می خواهد بزنم از خانه بیرون. بغلش می کنم و می رویم. همینطور می رویم. هوا خوب است و هی بلند بلند حرف می زنم با او که در آغوشم لبخند می زند و هی از داشتنش ذوق می کنم .لابلای درختها می رویم جلو و  رنگ تک و توک برگ های ریخته را برایش می گویم. راه زیادی نیامده ایم. می گذارمش زمین. زمین سبز. سر بلند که می کنم کسی از دور صدایم می زند. می ترسم. نباید می آمدم بیرون و نباید می آوردمش بیرون. بلند می گویم آمده ایم کمی هوا بخوریم. و سر بر می گردانم تا دوباره بغلش بگیرم و برگردیم خانه. نیست. دور تا دورم را آب گرفته و او نیست. میخندم. باورم نمی شود. می خندم از بس که باورم نمی شود. می گویم مگر می شود؟ گذاشته بودمش همینجا.  یکی از همان دور می پرسد اینجا؟ مسخره ام می کند. حق هم دارد. مگر می شود آدم بچه اش را بگذارد توی آب؟ باورش نمی شود لابد که اینجا زمین بود. زمین سبز و خاکی جنگل. تکه الواری که یک سرش شناور مانده را می گیرم بروم جلو. آب روشن است و زلال. مثل آبهای جنوب. هی سر می چرخانم اطراف پی بچه ام که نیست. دست هایم را باز می کنم و می زنم به اب و می ترسم و می خندم و شنا می کنم. مگر می شود؟  کسی از دور، از سمت خانه، هی صدایم می زند.

/ 0 نظر / 18 بازدید