کابوس و باز  کابوس

این روزها اینقدر ترس تو وجودم رخنه کرده که از خودم می ترسم. می ترسم این کابوس ها و این ترس ها بمونه و دیوانه شم. بی اغراق. خسته شدم از این همه ترسی که حتی آغوش های تو هم دورشون نمی کنه. باید چشمامو  مدام باز نگه دارم و قبل رد شدن از کنار هر دری، زیر چشمی نگاهی به اونورش بندازم، نکنه چیز هولناکی اون تو منتظرم باشه. و مرگ. و مرگ.

دیگه خواب شبونه برام آرامشی نداره.

/ 0 نظر / 20 بازدید