تبدیل شده بودم به یک دختر گریو ( بسیار گریه کن). تند هم شده بودم که الان بهترم. خیلی بهتر. الان در مرحله صلح با جهانم در کل. در این حد گریه وو که شنیدن حتی کلمه «مادر» هم اشکم رو در میاورد. یک وضع افتضاحی که روزی ده بار خودم رو از خوم به استفراغ می انداخت. حالا بهترم. می گه طبیعیه. احساست فروخفته همه این سالها حالا می خواد بریزه بیرون و مدیریتش اولش سخته. یاد فرندز می افتم. پدر دوس دختر فنچ  راس، که شده دوس پسر ریچل. وقتی با تحریکات ریچ اولین خاطرات تلخ براش یاداوری می شه و اجازه می ده اشکش در بیاد، دیگه نمی تونه جلوشو بگیره. به قول خودش دروازه های اشک باز شده و نمی شه جلوشو گرفت. خلاصه وضع بنده این بود. حالا بهترم. خیلی بهتر.

/ 0 نظر / 37 بازدید