عکس از مادربزرگم کم دارم. البته اینجا برای باکلاس جلوه کردن می گویم مادربزرگ وگرنه اسمش مادرجان است. از مادرجان عکس کم دارم. تا قبل اینکه بروم دانشگاه از دوربین در خانه ما خبری نبود. یک دوربین فکسنی بود از این باریک ها که سوغات مکه بود و فقط یک بار استفاده کردیمش. بعد همینطور ماند و کم کم عتیقه شد و سپس! مثل خیلی چیزهای دیگر، برادرم که فقط اینجا اسمش برادر است و اسم مستعارش جو یا جوزف است ( این اسم هم از سالهای دبیرستان امد رویش وگرنه اسمش علی است) مثل خیلی چیزهای دیگر که یکهو صاحبشان می شد، شد ارثیه پدر( همان بابا) ش و و دیگر خبری ازش نبود تا چند وقت پیش که لابلای اسباب بازی های پسرش دیدمش. بعد هم که در دانشگاه دستم به دوربین رسید، دیگر کمتر خانه بودم و فقط یک بار چند تایی عکس از همه مان گرفتم و بعد آن دوربین هم بلااستفاده ماند و کم کم به ملکوت پیوست. البته دیگر خدا را شکر دست جو بهش نمی رسید و هنوز لابلای ات و اشغال های خودم است! حالا حرفم دوربین نیست اصلا ولی همینطور دارم تفت دوربینی می دهم. حرفم سر عکس است.

 امشب خواهرزاده ام این عکس را فرستاده بود همینطوری. یادم امد که چقدر عاشق این است که پز بگیرد برای دوربین. تا دوربین ببیند می گوید عکس می گیری؟ بعد زود روسریش را که به جز گاهی در خانه، تقریبا همیشه سرش است را روی موهای سفیدش مرتب می کند و چشم می دوزد به دوربین و لبخند می زند. فیلم اگر بگیریم هم به همین ترتیب. با این تفاوت که اگر فیلم گیرنده حرکت کند نگاهش همچنان دنبال دوربین می رود. یعنی همینطور چشم می دوزد به دوربین تا زمانی که دیگر یقین کند دوربین رویش را کاملا از او برداشته. گاهی اگر فیلم گیرنده کمی ذوق داشته باشد از او می خواهد چند کلمه ای حرف هم بزند. و می زند. بی خجالت. هر چه ما(یعنی خود همین خانواده ما) از دوربین می ترسیم او با اعتماد به نفس تمام به جدال با لنز دوربین می رود تا از رویش ببرد. این فیلم ها ولی کم است. ویزور همه دوربین ها دنبال بچه هاست. فوقش یکی دو دقیقه من باب سر به سر گذاشتن روی اوست و بعد یکهو سرش کج می شود می رود سمت جوان تر ها و به خصوص بچه ها. انگار نه انگار که بچه ها حالا حالا ها هستند و وقت هست برای ثبت شان. اصلا انگار که قرار است فیلم گیرنده بینوا، اینقدر بماند که بعد نبودن بچه ها، هر شب فیلم هاشان را بگذارد و اه بکشد و خودآزاری کند. انها برای خاطره شدن هنوز زیاده جوانند. اگر می خواهند خودشان را خاطره کنند وقتی بزرگ شدند هی بروند تصویرشان را در صفحه های اجتماعی مجاز ثبت کنند. هی فیلم پر کنند از خودشان. هی ژست بگیرند. بعد هم بنشینند نگاهشان کنند یا بگذارندشان برای فرزندانشان تا بعد رفتنشان بنشینند و اه بکشند و لابد آنها هم خودازاری کنند. این حرف ها را که می زنم از سر وحشی گری است. می دانم. به قول ان اقای معلم در فیلم تنهای تنهای تنها، نمی دانم چرا دارم کار خوب خودم را با این وحشیگری ها خراب می کنم. اما به ولله منظورم وحشی گری نیست. اگر وحشی گری هم می کنم از ترس است. ترس این که یک روز نباشد. اینها نباشند... او نباشد ... مادرم نباشد.و تصویر زنده متحرکشان کم باشد و محو شوند. برای من که از شش سالگی پدرم را فرستادم لای دست خدا که نمی دانم چرا لج کرده بود بردارد ببردش، او و مادرم( که بهش می گوییم مامان و گاهی هم طلا) بزرگان خانه بوده اند. از زمانی که به دنیا امده ام دیوار به دیوار هم زندگی کرده ایم و وقتی جوان تر بود شب ها را با نق و غر ، نوبتی در خانه او که به اندازه دو دیوار، یکی دیوار اتاق و یکی دیوار حیاط که وصل می شد به حیاط خانه ما، با او گذرانده ام. آخر شوهر او هم که پدر بزرگ من باشد و ظاهرا به او می گفتیم پدر جان( راست و دروغش پای آنها که از او خاطره ای دارند)، هم رفته بود همانجا که بابای من رفته بود. ( قصدم توهین به محضر متوفیان عزیز یا حضرت باریتعالی نیست. فقط روی دور وحشی گری می افتم وقتی پای این دو وسط می آید) ساعت ها به شکم سفیدش مثل طبل کوبیده ام، سینه های درشتش را دید زده ام؛ در حمام وقتی به ساده ترین شکل ممکن خودش را می پوشاند نگاهش کرده ام تا از زنانگی سر در بیاورم. سگک سینه بندش را بسته ام، در زمستان با گلیسرینی که به دست و پا و صورتش بعد از حمام می زد ترک دستانم را خوب کرده ام، حرص خورده ام وقتی کاراگاه بازی در می اورد تا بفهمد چه کسی دست به کرمش که الا و بلا باید معطر باشد زده، اینه اش را چه کسی برداشته، کیفش را کی جا به جا کرده و ... . قرمه های شورش را دزدکی خورده ام، از دیکته گفتن بهش وقتی کلاس نهضد می رفت خسته شده ام، از نگرانی هایش برای این که برای فلان مهمانی په بپوشد و چه بدوزد که تکراری نباشد شاکی شده ام، و وقتی مچم را پای تلفن در حال ایجاد مزاحمت تلفنی گرفته، قهر کرده ام و صادقه بگویم گاهی در همان ایام دبیرستان که بلکل! وحشی بودم، از این که کنار ما بود و چهار چشمی می پاییدمان، در دلم اظهار نارضایتی کرده ام. تندی هم شاید گاهی. دروغ گفتم و شاید نه. حتما. حالا نه این که برای همه اینها بشود فعل گذشته به کار برد خدا را شکر. هنوز هم نگران ست شدن روسری و پیراهنش را دارد. بساز کرم معطر و کرم لب و صورت و آینه اش هم به راه است. توان کاراگاه بازی هم دارد شاید. پا بدهد می رود در دهان دختر و پسری که توی کوچه مان ایستاده اند و دارند دل و قلوه می دهند می زند و حالیشان می کند که اینجا جای این بی آبرویی ها نیست. نتواند در دهانشان بزند متلکش را بلند می گوید. بعد آن وقت دلم می خواهد یکی از آن زوج بغ بغو پوزخند بزند؛ بی محلی یا بی احترامی کند به این پیرزن که مادرجان من است تا خودم دست به کار شوم. تحویل صد و ده بدهمشان و کاری کنم تا یک ماه از درد کبودی تسمه پدرهاشان نتوانند ماتحت زمین بگذارند. انجا دیگر در نهایت استیصال وحشی می شوم. نه اینکه اعتقادی به این بی آبرویی ها داشته باشم. از ترس. از ترس این که یادم می اید پیرزن دیگر اقتداری ندارد. فوتش بکنی پس می افتد. از ترس اینکه یادم می اید ممکن است روزی که خیلی هم دیر نیست کنار ما نباشد. اصلا اسم او و اسم مامان که می اید می ترسم. از این که پیر شده و سینه هایش افتاده و چروکیده. از قوز پشتش و استخوان های بیرون زده اش. از دیدن ران های آب رفته اش و زنانگی محوش، وقتی از حمام لخت بیرون می اید و می نشیند روی بقچه لباس هایش و صدا می زند تا بند سینه بندش را از پشت پایین بکشیم. از وقتی که بعد سالی ماهی پشتش را کیسه بکشم، و یکهو زیر فشار دستم خرد شود، بشکند، تمام شود. اصلا از این که اغلب گوشه ای می نشیند و حرف نمی زند و انگار خودش را از بازی کشیده کنار. از این که کم کم محو شود. نباشد. به خصوص که سالهاست که کم دارمش. اینقدر که دورم و اینقدر که یادم می رود که دارد دیر می شود. الان هم نمی دانم اصلا منظورم چیست. راستش عکس را بهانه کردم. واقعیتش این است که دو شب پیش خواب مردنش را دیده بودم( دور از جانش) و دلم خواست یک کاری بکنم. از این خریت های بی معنی.

/ 1 نظر / 20 بازدید
مارال

درود بر شما امیدوارم همیشه مادربزرگت کنارت باشه .ازدست دادن عزیزان خیلی سخته . داشتم آرشیوتونو نگاه میکردم که دیدم قدمت وبلاگتون زیاده . تقریبن همسن و سال وبلاگ منه . برام جالب بود . برقرار باشید و آسمونی