همينه... |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
سروش پدسسگ بی در مادر همش جلو چشممه
حالم خرابه
من می گم این لامصصب نمی سازه به من
تو این سگ سرمای زمستون این بچه حالا چیکار می کنه
نمی خوام به مردنش فک کنم
تو خواب من و تو نگاه من که داره دنبالش می گرده زنده س
زل زده تو چشای من با اون مردمک های سفیدش
غیر اون بخوام الان تو این حال به چیزی گوش بدم نمیشه
میشه ولی همش دپه
چرا شهرام شب پره ندارم مثلا؟ یا مثلا چرا یه فیلم خوشحال سگ پدر
حالم خرااابه
فقط یه لیوان
گوز گوز
می دونم دارم چرت می گم
عین هزیون
دارم می گم دیگه ولی
عین احمق ها
گوز گوز
کاش زودتر بپره
بهار شده؟
دیوانه! دیوانه ها
دیوانه هاااااااااا
| لينک | ۱۳٩٠/۸/٢٢ - ساس 73 |
سروش آنقدر پایین در را خورده که حالا می تواند از زیرش رد شود. هنوز آن زیر گیر می کند و زخم و زیل می شود ولی به هر حال می تواند و می خواهد که رد شود. برای همین در ها را باز ذاشته ایم که برای خودش آزادانه بگردد و دیگر نه فقط یک اتاق که کل خانه قلمرو ایشان باشد. چند وقتی قبل این که مجدانه بیفتد پی خوردن در و هنوز گرفتار اتاق بود در بالکن را باز می گذاشتم و می رفت روی بالکن می نشست و با چشم های نابینایش و در واقع با بینی و شامه اش هی این طرف و ان طرف را دید می زد. عین پیرزن های تنهایی که جرات نمی کنند از دم در جلو تر بروند و می نشینند به امید رد شدن ادمی که نگاهش کنند. بعد از بزرگتر کردن فتوحاتش هنوز در بالکن باز است. افتاب می افتد صبح ها تا لنگ ظهر توی خانه و نسیم خوبی هم دارد. حالا صبح ها بعد این که خوب ولگردی هایش را در خانه کرد واز گوشه کنار خانه چیزی برداشت و خورد می رود جلوی در بالکن و دراز می کشد توی افتاب و هی تنش را کش می دهد و قاز× می کشد. یک جوری که آدم حسودیش می شود.
× غاز؟
| لينک | ۱۳٩٠/٦/٢٩ - ساس 73 |
برای هزارمین بار تصمیم گرفته ام چیزهایی که می خوانم و می بینم را بنویسم که یادم نرود. این یک هفته پیش را غرور و تعصب خوانده ام و داستان های کوتاه موراکامی و همینطور پیرمردی که داستانهای عاشقانه می خواند.
هر سه را دوست داشتم. توضیحات مفصل تر در روزهای بعد. الان کار دارم.
آهان راستی. دو تا فیلم هم دیده ام دیروز پریروز. اولی من آن د مون که دوباره دیدمش و دیگری همه چیز درباره جاز را که به برکت دیدن با همسر دومی نصفه مونده و هنوز تا ته ندیدمش.
| لينک | ۱۳٩٠/٦/٢٧ - ساس 73 |
آدم ها! چطور روز و شبتان را می گذارنید و احساس بطالت نمی کنید؟ با کتاب خواندن؟ فیلم دیدن؟ کار کردن؟ پس چرا هر کاری می کنم احساس بطالت می کنم مدام؟ حالا که هیچ کدام اینها احساس بطالتم را نمی برد می خوابم. تا جایی که بتوانم می خوابم. کون لق همه اینها وقتی دردی از دردم دوا نمی کنند.
| لينک | ۱۳٩٠/٦/٦ - ساس 73 |
من آدم عمیقی نیستم. حتی می توانم بگویم ادم خری هستم. از این راز هایی که معما می شوند سر در نمی اورم/ راستش پیش هم نمی رم انقدر که ادم سطحی و احمقی هستم . فقط همان لبخند را می بینم و قند توی دلم اب می شود و چهارده ساله می شوم و عاشق. راستش دکمه کش آمده سر سینه را می بینم که پارچه سفید پیراهن را دارد می دراند و شرم می کنم. چشم برمی دارم و خیال نمی کنم! دوباره می روم سراغ همان لبخند و نگاه موزی و لب پایینم را ناخودآگاه می گزم که لبخندم را نبیند. ولی اگر خر هم باشد تا حالا فهمیده که هر روز که می آیم تا به میدان برسم به عادت هر روز چشم می گردانم از ان سر میدان پی او و به اینور میدان که برسم و نگاهش که مستقیم روی من باشد هی دزدانه نگاهش می کنم و نمی توانم نکنم و هی میخندم.
کاش این بیلبورد تبلیغتی را زودتر از انجا بردارند. شهرتم توی محله دارد خط خطی می شود.
| لينک | ۱۳۸٩/۱٠/۱ - ساس 73 |
مدتی است که به دنیا آمده ای
پس چرا هنوز آسمان نمی بارد؟
ایستاده بودیم کنار پتجره. دست ها مان را دراز کرده بودیم رو به آسمان بلکه قطره ای .. فقط قطره ای
خبری نبود . دست ها مان را از لای میله ها رد کردیم. به جای قطره ها سیگار هامان را نوشیدیم و هی فکر کردیم.
تو تکیه داده بودی به صندلی چوبی شکسته و من زل زده بودم به اتش سرخ سیگار تو.
هی فکر کردیم و فکر کردیم . واقعه ای در راه بود شاید که از باران خبری نبود . آسمان جایی سرش گرم شده بود لابد که قرارمان را از یاد برده بود .
تو تقویم را ورق زدی و من اشک ریختم . اتفاقی افتاده بود لابد.
تو سیگارت را پرت کردی از میله ها بیرون و خندیدی.
صفحه ای از تقویممان گم شده بود . از تقویم آسمان هم لابد . اشک هایم را لیسیدی. من خندیدم . گفتیم قرارمان باشد زمانی که تو به دنیا بیایی. همه صفجه های تقویم هم که گم شده باشد ان روز را یادش هست حتما. فیلتر سیگار من را با هم پرت کردیم بیرون.
امروز تولد توست . هنوز نیامده ای . من هی رفته ام پای پنجره بلکه ردی از او ...
نیست . دل شوره دارم . نکند ...؟
آخر تو به دنیا امده ای
پس چرا آسمان هنوز نمی بارد ؟
| لينک | ۱۳۸٩/٩/۸ - ساس 73 |
وقت هایی که می روم خانه خواب هایم از ان خوابهاست که میانه حرف یکی می اید و چشم هایم می رود از زور خستگی.
این همه رفت و امد و این همه بچه و بزرگ که برای حرف زدن با این یکی و رسیدگی به ان یکی باید زمانبندی دقیق داشته باشم تا به همه شان وقت برسد . بعد تازه ان پسرک دلخور شود که چرا شب نمی ایی خانه ما بخوابی این یکی داد بزند که خفه شو ان دفعه خانه شما مانده و هنوز من چیزی نگفته ام بزند زیر گریه و قهر کند و دیگر محلم هم نگذارد که لابد خودت هم می خواهی بروی خانه ان ها و ما را دوست نداری لابد. بعد مامان هی بگوید من که تو را به حرف زدن ندیدم. این بار هم . بعد ان یکی بغلم کند و اشک توی چشم هایش جمع شود که گاهی خیلی دلش هوای من را می کند و هی ارزو می کند که کاش من پیشش بودم. بعد ان شوهر خواهر بگوید لابد سر ماشینتان نمی گردد این طرفی و همش می روید شمال. مادر جان که مادر بزرگ باشد هم هی غصه بچه نداشتن ما را بخورد و روزی سه بار بگوید بچه فرشش خوب است! و بعد یادش برو.د که این را گفته و دو باره بپرسد که حالا واقعا بچه دار نمی شوید یا نمی خواهید . اگر بچه دار نمی شوید که بروید پی دوا درمان اگر نه که بچه فرشش خوبه. بعد ان یکی همین طور که تکیه داده و راست نشسته بگوید خوووب دیگه چه خبر ؟ بعد یک دفعه یکی از بچه ها از دور نشانه گیری کرده باشد بغل من را و بپرد میان حرفمان توی دلم و بیفتم و دلم از درد ضعف برود. آن وقت مامان بگوید من که تو را ندیدم اصلا. خیلی لوسی. ...
شب که بشود دانه دانه بروند خانه هاشان و من همه را پیچانده باشم که با مامان بشینیم حرف بزنیم و بعد همین طور که حرف می زنیم من چشم هایم برود و هی خمیازه بکشم. ان وقت مامان دستش را بگذارد زیر گردن من و بگوید بخواب. خسته ای. و من هنوز تا بخواهد وجدانم درد بگیرد از این که انقدر که باید به مامان نرسیده ام دستش را بگیرم و در کمتر از سی ثانیه دستش لابد از دستم بیفتد و خوابم برده باشد .
خواب های خانه مادری سلطان خواب های عالم اند.
* فرش: تازه.
| لينک | ۱۳۸٩/۸/٢ - ساس 73 |
همسر می گوید زنی که صبح موقع لقمه درست کردن آواز بخواند خوش بخت ترین زن روی زمین است.
من را می گوید:)
راست هم می گوید. لقمه درست می کنم و آواز می خوانم. خارج هم می خوانم و صدایم توی گلو شبیه خروس تازه بالغ می شود. ولی مصرانه می خوانم. اهاهاااااااهااهااهاهااااااااایاهاهاهاهاهاهاااااااا
اگر این کارگر افغانی خرابه روبرو که دارند می سازندش اینقدر غروبها چمباتمه نزند روی ستون خانه و اینقدر افسرده کننده زندگیش خالی نباشد خوشیم حالا حالا ها دوام می اورد.
گاهی وسوسه می شوم بروم دعوتش کنم بیاید شب ها که تنها و افسرده است خانه ما. راستش ارتباط عاطفی پنهانی داریم با هم. بی هیچ حرفی. گمانم از همان روز که برایشان شربت بردم و یخ، و او گرفت و بعد هم پارچ و لیوان ها را آورد دم در.
| لينک | ۱۳۸٩/٧/۱۱ - ساس 73 |
شاعر میگه: برو برو برو برو دی ری دییی ری دیی دی دیی دین دی ری دی دین
و ناگهان بو بود که می رفت. از این بو های زبر که ادم را یاد دست کشیدن به دیوار اجری می اندازد.
و این بو من را دیوانه می کند. بو با بافت زبر که دست زبرش را می کشد به مخاط بینی و همینطور می سرد می رود پایین تا یک جایی که ندانی کجاست دستش را بی این که بفهمی بردارد.
بوی مردانه ای است.
| لينک | ۱۳۸٩/٧/۱٠ - ساس 73 |
خوشحال و خندان می دود سمت اتاق خواب...
- خبر خیلی خوبی برات دارم. خیلی خوشحال می شی.
ها؟ چی ؟
- قابلمه ی پلو روی گاز بالاخره کپک زد!
هیجانزده: ااا ؟ راس میگی ؟ چه رنگیه کپکش ؟ نریزیش دور ها!
...................
کپک برنج سفید است معمولا. لااقل در کشت هایی که ما داشتیم سفید بوده. یا نهایتا به سبزی می زده. این یکی سیاه است. احتمالا به خاطر زیره ای که داشته. کلکسیون کپک غذا در خانه ما تنوع رنگی خوبی دارد.
| لينک | ۱۳۸٩/٧/٦ - ساس 73 |
نمی دانیم چطور بگوییم. نمی دانیم اصلا بگوییم یا خودمان را بزنیم فراموشی. هنوز هم نمی دانیم باید بگوییم یا نه. اما به هر حال می گوییم که ما هم یادمان هست.
صدای گرفته تو را از آن سوی خط. آوایی که یعنی چیزی می گفت و از لابلای هق هق گریه نمی فهمیدیم چه. فقط ما هم از گریه های تو اشک ریختیم و دلمان تا آن ته سوخت.
نمی شناختیمش . ندیده بودیمش حتی. برادر تو بود .عکسش را فقط دیدیم...
خانواده ات را بعدترها دیدیم . ارام و محجوب. تصویر توی عکس کم کم جان می گرفت. او هم لابد یکی بود شبیه یکی از شما. دور از جان همه شما باشد و عمرتان دراز. اما او هم لابد یکی شبیه همین شماهای ساکت و ارام و محجوب با لهجه کردی و لبخند ارامی در چهره.
حالا گذشته . چند سال ؟ چند روز ؟ تو بهتر می دانی. روزها را تو می شماری. ما فقط بی این که روزی را شمرده باشیم هر سال فقط یادمان می اید ان واقعه و صحنه را. و هر بار که یادمان می اید چیزی به تصویر او اضافه شده . هر سال او را شفاف تر یادمان است . واضح تر و اشنا تر.
روحش شاد
| لينک | ۱۳۸٩/٧/٥ - ساس 73 |
هست باور کننده ای که مرا باور کند؟
به طرز عجیبی ذوق سلامتیم رو دارم. انگار که سلاطون داشتم و حالا معجزه وار خوب شده باشم .
...............
مداد رنگی هایم را قرار است اقا بیاورد از توی کارتون های ان بالا بیرون. امروز می خوام برم برا خودم و اقا دفتر نقاشی بخرم تا باتفاق وارد دنیای تازه ای بشیم.
مداد رنگی هامو در اوردی؟
نه. رفتم دیدم تنهایی نمی تونم می افتم از اون بالا.
رفتی یعنی؟
نه. نگاه کردم دیدم اگه برم بالا می افتم.
.........................
توی گودر یکی را پیدا کردیم که خرت و پرت هاشو نمی خواست . رفتیم مجله ها و نوار ها شو گرفتیم . مجله ها به درد نمی خوره . نوار ها رو داشتم دید می زدم . خیلی هاشو داریم خودمون. ولی خوب بود . تو یکی ش نوشته بود من از این نوار خیلی خاطره دارم . بعد یه جمله از خیابان یک طرفه بنیامین* رو اورده بود که احتمالا حس اون روزاش بوده. تاریخش مال همین پارسال بود . ٨٨. این که چطور یکی تونسته نواری که باهاش اینقدر حال کرده و تازه مال خیلی قدیم ها هم نیست رو بده بره جالب بود برام.
یه کمد داریم که درش از این شیشه ای هاس. مثلا برای دکور . یه چند تا خرت و پرت هم اون تو هست که سال به سال هم کسی نگاشون نمی کنه و تقریبا از همه شون متنفرم. حدود یک وجب خاک رو همه چیشو گرفته. یه سری از جام ها و این ها که به درد کوفت هم نمی خوره رو چپوندم بغل هم. یه ردیف کامل خالی شد . دستمال کشیدم و خاکشو گرفتم( فقط همون طبقه رو ) و نوارا رو ردیف چیدم. خوشگل شد. حالا می خوام هر روز یکی دو تا از این نوارا رو بذارم تو ظبط** که قر قر کنه و بخونه.دیشب اولیشو گذاشتم تو ضبط که قر قر کنه و بخونه قبل خواب. قبیله لیلی.
* هیچ وقت هیچی از خیابان یک طرفه والتر بنیامین نفهمیدم.
** ما همیشه به دستگاه ضبط و پخش می گفتیم ضبظ. مثلا می گفتیم اون ضبط و روشن کن یعنی بذار بخونه. هنوزم می گیم.
.......................
یه داستان ۵ خطی نوشتم در سه دقیقه.
اقا می گه چرا می گی داستان ؟ این کجاش داستانه ؟
من می گم : دلم می خواد بگم داستان.
راس میگه داستان نیست. هیچی نیست. فقط پنج سطر نوشته است که داستان توپیه.
| لينک | ۱۳۸٩/٧/۳ - ساس 73 |
شغل آینده ام را انتخاب کردم. می خوام خانه دار بشم.
راستش الان سه تا نصفه روز رو یه جا ثابت کار می کنم. گاهی کارهای پروژه ای هم قبول می کنم. اما علاقه ای به اینها ندارم. زمانی خوشجالم و بیشترین کیف رو می کنم که صبح بیدار شم و ببینم افتاب دستش رو گرفته به لبه پنجره و داره خودشو می کشه تو خونه ما. بعد برم زیر کتری رو روشن کنم. پنجره رو باز کنم و به افتاب دست بدم و بذارم هوای خنک صبح سر بخوره تو خونه و شیطنت کنه. قوری رو بشورم و دو تا پیمونه چای خشک بریزم توش و همونطور خشک بذارم رو کتری که داغ شه و راحت تر دم بکشه. بعد فکر کنم ناهار چی بپزم. یه سر به فریزر و کمد خورا کیها بزنم و ببینم چه خبر . تصمیمو که گرفتم بعد از این که پیاز داغشو درست کردم تی وی روشن کنم بر نامه صبحگاهی بشنوم و شاید یه کارتن. بعد همینطور که غذا رو بار بذارم فک کنم به چیزایی که می خوام بنویسم و هیچ وقت نمی نویسم. بعد برم سر بزنم ببینم اقا بیدار شدن یا نه. خوب بیدار نشدن.
چایی دم کنم و برم لباس کثیفا رو بندارم تو ماشین. اصلا محل نذارم به این که لباس زیر ها هم قاطی باقی لباساست یا سفید رنگی ها با هم قاطین. پودر سفید با دانه های ابی و قرمز بریزم تو ماشین . پریزو بزنم به برق و بذارم رو یه ساعت و ربع . بعد شلوار جین ها رو پشت و رو کنم و تو جیباشو بگردم ببینم پول مول داره یا نه. اخ جون داره. بعد بریزمشون یه گوشه تا نوبتشون بشه. بعد دوباره برم سراغ اقا و یه کم بیدارش کنم. بیدار نمی شه.
برم سفره بندازم. یه چایی بریزم با شکر. پسته بیارم که با پنیر بخورم چون واقعا خوشمزه است. غلاوه بر پنیر کره و مربا هم بیرم . عسل هم برای اقا که اگه اومد سر سفره باشه. نمیاد. خوابه.
نون گره کنم و بشینم جلوی تی وی و بخورم و ببینم. یک برش کامل نون رو بخورم با چای شیرین. بعد یه کم بیشتر تی وی ببینم. بعد پاشم و سفره رو جمع کنم و برم دوباره سری به کمد خوراکی ها بزنم و ببینم خالیه . باید برم خرید! برم بالا سر اقا ببینم بیدار می شه یا نه. نه.
-تو می مونی ناهار خونه؟
-هوووووو؟ هیییییییممم؟ نههه
باشه پس من می رم بیرون خرید.
بعد زیر گاز و کم یا خاموش کنم و برم بیرون خرید . برای کمد خوراکی ها. پاستیل بخرم و جیپس و شکلات و اسمارتیز و بیسکوییت و کیک و بادوم سوخته شاید و ... . همش خ.وراکی های تکراری.. چرا مزه تازه ای اختراع نمی شه؟ بعد برم بادمجون و میوه بخرم و سبزی کمی. بعد اینا رو به زور دنبال خودم بکشم و بازوم بیفته و هی کیف کنم از این که یک زن خانه دارم. بعد کنار خیابون وایسم و پشتم و به زور صاف کنم و با کمری که زیر بار خم شده صحبت کنم که بهش جایزه میدم. بعد تاکسی که وایستاد به زور خودم و بارامو جا بدم و وقتی نشستم نفس تازه کنم و خوشحال باشم که تا این جاش به خیر گذشت. راننده مموسیقی خوب گذاشته باشه و شیشه رو کشیده باشه پایین . چند کلمه ای هم حرف بزنه و نصیحت کنه بد نیست. بعد که بخوام پیاده شم از نایلون خوراکی ها تعارفش کنم و بر نداره. بعد برسم خونه در و با زحمت باز کنم و ببینم که قفل نیست و بفهمم که اقا خونه است و گوجه هایی که ولو شدن رو زمین رو جمع کنم و دو تا دو تا پاکت ها رو ببرم خونه. بعد در و ببندم. وو همه خرت و پرتا رو برزیم کف اشپز خونه. بعد برم ببینم اقا چی کار داره می کنه. خوابه.
بعد لباس ها رو در ارم از تو ماشین . گوله پهن کنم رو رخت اویز . زیر گاز خورشت و چای و روشن کنم. میوه ها رو بذارم تو یخچا ل و سیب زمینی و پیاز و رو بالکن. خوراکی ها تو کمد خوراکی ها . یه چند تا بادمجون پوست کنم بندازم تو ماهیتابه که سرخ شه با ناهار بخورم. بعد یه موسیقی بذارم . یه چایی بریزیم. بعد بشینم با خیال راحت کتاب بخونم و بعد یه کم بنویسم.
خیلی حال می ده. واقعا خوش می گذره. فقط الان نمی دونم فرداش چه کار باید کنم؟ اخه عصرش و می خوابم و فیلم می بینم.
...................
امروز حالم بهتر بود. از صبح به کار خانه پرداخته و بسی خوشحال شدم.
| لينک | ۱۳۸٩/٧/۱ - ساس 73 |

