دلم برا اینجا تنگ شده بود. الکی! 

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢۸
تگ ها :

 

بی خدافظی

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧
تگ ها :

 

 

خوب دهنی سرویس می کنی از ما با این روزه های شونزده ساعته

شکرت خدا

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
تگ ها :

 

وقتی حتی یک جمله هم نمی تونی بنویسی.

حالتی از پوچی که لغتی برایش نیست.

من امروز

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱
تگ ها :

 

 خوشحالم.. دلم می خواهد بزنم از خانه بیرون. بغلش می کنم و می رویم. همینطور می رویم. هوا خوب است و هی بلند بلند حرف می زنم با او که در آغوشم لبخند می زند و هی از داشتنش ذوق می کنم .لابلای درختها می رویم جلو و  رنگ تک و توک برگ های ریخته را برایش می گویم. راه زیادی نیامده ایم. می گذارمش زمین. زمین سبز. سر بلند که می کنم کسی از دور صدایم می زند. می ترسم. نباید می آمدم بیرون و نباید می آوردمش بیرون. بلند می گویم آمده ایم کمی هوا بخوریم. و سر بر می گردانم تا دوباره بغلش بگیرم و برگردیم خانه. نیست. دور تا دورم را آب گرفته و او نیست. میخندم. باورم نمی شود. می خندم از بس که باورم نمی شود. می گویم مگر می شود؟ گذاشته بودمش همینجا.  یکی از همان دور می پرسد اینجا؟ مسخره ام می کند. حق هم دارد. مگر می شود آدم بچه اش را بگذارد توی آب؟ باورش نمی شود لابد که اینجا زمین بود. زمین سبز و خاکی جنگل. تکه الواری که یک سرش شناور مانده را می گیرم بروم جلو. آب روشن است و زلال. مثل آبهای جنوب. هی سر می چرخانم اطراف پی بچه ام که نیست. دست هایم را باز می کنم و می زنم به اب و می ترسم و می خندم و شنا می کنم. مگر می شود؟  کسی از دور، از سمت خانه، هی صدایم می زند.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩
تگ ها :

 

کابوس و باز  کابوس

این روزها اینقدر ترس تو وجودم رخنه کرده که از خودم می ترسم. می ترسم این کابوس ها و این ترس ها بمونه و دیوانه شم. بی اغراق. خسته شدم از این همه ترسی که حتی آغوش های تو هم دورشون نمی کنه. باید چشمامو  مدام باز نگه دارم و قبل رد شدن از کنار هر دری، زیر چشمی نگاهی به اونورش بندازم، نکنه چیز هولناکی اون تو منتظرم باشه. و مرگ. و مرگ.

دیگه خواب شبونه برام آرامشی نداره.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
تگ ها :

 

عکس از مادربزرگم کم دارم. البته اینجا برای باکلاس جلوه کردن می گویم مادربزرگ وگرنه اسمش مادرجان است. از مادرجان عکس کم دارم. تا قبل اینکه بروم دانشگاه از دوربین در خانه ما خبری نبود. یک دوربین فکسنی بود از این باریک ها که سوغات مکه بود و فقط یک بار استفاده کردیمش. بعد همینطور ماند و کم کم عتیقه شد و سپس! مثل خیلی چیزهای دیگر، برادرم که فقط اینجا اسمش برادر است و اسم مستعارش جو یا جوزف است ( این اسم هم از سالهای دبیرستان امد رویش وگرنه اسمش علی است) مثل خیلی چیزهای دیگر که یکهو صاحبشان می شد، شد ارثیه پدر( همان بابا) ش و و دیگر خبری ازش نبود تا چند وقت پیش که لابلای اسباب بازی های پسرش دیدمش. بعد هم که در دانشگاه دستم به دوربین رسید، دیگر کمتر خانه بودم و فقط یک بار چند تایی عکس از همه مان گرفتم و بعد آن دوربین هم بلااستفاده ماند و کم کم به ملکوت پیوست. البته دیگر خدا را شکر دست جو بهش نمی رسید و هنوز لابلای ات و اشغال های خودم است! حالا حرفم دوربین نیست اصلا ولی همینطور دارم تفت دوربینی می دهم. حرفم سر عکس است.

 امشب خواهرزاده ام این عکس را فرستاده بود همینطوری. یادم امد که چقدر عاشق این است که پز بگیرد برای دوربین. تا دوربین ببیند می گوید عکس می گیری؟ بعد زود روسریش را که به جز گاهی در خانه، تقریبا همیشه سرش است را روی موهای سفیدش مرتب می کند و چشم می دوزد به دوربین و لبخند می زند. فیلم اگر بگیریم هم به همین ترتیب. با این تفاوت که اگر فیلم گیرنده حرکت کند نگاهش همچنان دنبال دوربین می رود. یعنی همینطور چشم می دوزد به دوربین تا زمانی که دیگر یقین کند دوربین رویش را کاملا از او برداشته. گاهی اگر فیلم گیرنده کمی ذوق داشته باشد از او می خواهد چند کلمه ای حرف هم بزند. و می زند. بی خجالت. هر چه ما(یعنی خود همین خانواده ما) از دوربین می ترسیم او با اعتماد به نفس تمام به جدال با لنز دوربین می رود تا از رویش ببرد. این فیلم ها ولی کم است. ویزور همه دوربین ها دنبال بچه هاست. فوقش یکی دو دقیقه من باب سر به سر گذاشتن روی اوست و بعد یکهو سرش کج می شود می رود سمت جوان تر ها و به خصوص بچه ها. انگار نه انگار که بچه ها حالا حالا ها هستند و وقت هست برای ثبت شان. اصلا انگار که قرار است فیلم گیرنده بینوا، اینقدر بماند که بعد نبودن بچه ها، هر شب فیلم هاشان را بگذارد و اه بکشد و خودآزاری کند. انها برای خاطره شدن هنوز زیاده جوانند. اگر می خواهند خودشان را خاطره کنند وقتی بزرگ شدند هی بروند تصویرشان را در صفحه های اجتماعی مجاز ثبت کنند. هی فیلم پر کنند از خودشان. هی ژست بگیرند. بعد هم بنشینند نگاهشان کنند یا بگذارندشان برای فرزندانشان تا بعد رفتنشان بنشینند و اه بکشند و لابد آنها هم خودازاری کنند. این حرف ها را که می زنم از سر وحشی گری است. می دانم. به قول ان اقای معلم در فیلم تنهای تنهای تنها، نمی دانم چرا دارم کار خوب خودم را با این وحشیگری ها خراب می کنم. اما به ولله منظورم وحشی گری نیست. اگر وحشی گری هم می کنم از ترس است. ترس این که یک روز نباشد. اینها نباشند... او نباشد ... مادرم نباشد.و تصویر زنده متحرکشان کم باشد و محو شوند. برای من که از شش سالگی پدرم را فرستادم لای دست خدا که نمی دانم چرا لج کرده بود بردارد ببردش، او و مادرم( که بهش می گوییم مامان و گاهی هم طلا) بزرگان خانه بوده اند. از زمانی که به دنیا امده ام دیوار به دیوار هم زندگی کرده ایم و وقتی جوان تر بود شب ها را با نق و غر ، نوبتی در خانه او که به اندازه دو دیوار، یکی دیوار اتاق و یکی دیوار حیاط که وصل می شد به حیاط خانه ما، با او گذرانده ام. آخر شوهر او هم که پدر بزرگ من باشد و ظاهرا به او می گفتیم پدر جان( راست و دروغش پای آنها که از او خاطره ای دارند)، هم رفته بود همانجا که بابای من رفته بود. ( قصدم توهین به محضر متوفیان عزیز یا حضرت باریتعالی نیست. فقط روی دور وحشی گری می افتم وقتی پای این دو وسط می آید) ساعت ها به شکم سفیدش مثل طبل کوبیده ام، سینه های درشتش را دید زده ام؛ در حمام وقتی به ساده ترین شکل ممکن خودش را می پوشاند نگاهش کرده ام تا از زنانگی سر در بیاورم. سگک سینه بندش را بسته ام، در زمستان با گلیسرینی که به دست و پا و صورتش بعد از حمام می زد ترک دستانم را خوب کرده ام، حرص خورده ام وقتی کاراگاه بازی در می اورد تا بفهمد چه کسی دست به کرمش که الا و بلا باید معطر باشد زده، اینه اش را چه کسی برداشته، کیفش را کی جا به جا کرده و ... . قرمه های شورش را دزدکی خورده ام، از دیکته گفتن بهش وقتی کلاس نهضد می رفت خسته شده ام، از نگرانی هایش برای این که برای فلان مهمانی په بپوشد و چه بدوزد که تکراری نباشد شاکی شده ام، و وقتی مچم را پای تلفن در حال ایجاد مزاحمت تلفنی گرفته، قهر کرده ام و صادقه بگویم گاهی در همان ایام دبیرستان که بلکل! وحشی بودم، از این که کنار ما بود و چهار چشمی می پاییدمان، در دلم اظهار نارضایتی کرده ام. تندی هم شاید گاهی. دروغ گفتم و شاید نه. حتما. حالا نه این که برای همه اینها بشود فعل گذشته به کار برد خدا را شکر. هنوز هم نگران ست شدن روسری و پیراهنش را دارد. بساز کرم معطر و کرم لب و صورت و آینه اش هم به راه است. توان کاراگاه بازی هم دارد شاید. پا بدهد می رود در دهان دختر و پسری که توی کوچه مان ایستاده اند و دارند دل و قلوه می دهند می زند و حالیشان می کند که اینجا جای این بی آبرویی ها نیست. نتواند در دهانشان بزند متلکش را بلند می گوید. بعد آن وقت دلم می خواهد یکی از آن زوج بغ بغو پوزخند بزند؛ بی محلی یا بی احترامی کند به این پیرزن که مادرجان من است تا خودم دست به کار شوم. تحویل صد و ده بدهمشان و کاری کنم تا یک ماه از درد کبودی تسمه پدرهاشان نتوانند ماتحت زمین بگذارند. انجا دیگر در نهایت استیصال وحشی می شوم. نه اینکه اعتقادی به این بی آبرویی ها داشته باشم. از ترس. از ترس این که یادم می اید پیرزن دیگر اقتداری ندارد. فوتش بکنی پس می افتد. از ترس اینکه یادم می اید ممکن است روزی که خیلی هم دیر نیست کنار ما نباشد. اصلا اسم او و اسم مامان که می اید می ترسم. از این که پیر شده و سینه هایش افتاده و چروکیده. از قوز پشتش و استخوان های بیرون زده اش. از دیدن ران های آب رفته اش و زنانگی محوش، وقتی از حمام لخت بیرون می اید و می نشیند روی بقچه لباس هایش و صدا می زند تا بند سینه بندش را از پشت پایین بکشیم. از وقتی که بعد سالی ماهی پشتش را کیسه بکشم، و یکهو زیر فشار دستم خرد شود، بشکند، تمام شود. اصلا از این که اغلب گوشه ای می نشیند و حرف نمی زند و انگار خودش را از بازی کشیده کنار. از این که کم کم محو شود. نباشد. به خصوص که سالهاست که کم دارمش. اینقدر که دورم و اینقدر که یادم می رود که دارد دیر می شود. الان هم نمی دانم اصلا منظورم چیست. راستش عکس را بهانه کردم. واقعیتش این است که دو شب پیش خواب مردنش را دیده بودم( دور از جانش) و دلم خواست یک کاری بکنم. از این خریت های بی معنی.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
تگ ها :

 

موزیک هم خطرناک می شود وقتی تو نباشی. حتی اندی و شهرام شب پره هم تا ته دلم را خالی می کنند. باید بخوابم تا تو برگردی. چه عمیق در من ریشه کرده ای

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱
تگ ها :

 

جایزه بعد از کار سخت می شود سه فیلم در یکروز.:

رین من(مرد بارانی) . دوباره. بری لوینسن

دابت(شک) . از پاتریک شانلی. برگرفته از نمایشنامه ای از خود کارگردان. 

بروکن ایمبریسز(آغوش های شکسته) المادوار

به نظرم خسته ام و فردا باید به خاطر این روز سخت دوباره به خودم جایزه بدم.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
تگ ها :

 

تبدیل شده بودم به یک دختر گریو ( بسیار گریه کن). تند هم شده بودم که الان بهترم. خیلی بهتر. الان در مرحله صلح با جهانم در کل. در این حد گریه وو که شنیدن حتی کلمه «مادر» هم اشکم رو در میاورد. یک وضع افتضاحی که روزی ده بار خودم رو از خوم به استفراغ می انداخت. حالا بهترم. می گه طبیعیه. احساست فروخفته همه این سالها حالا می خواد بریزه بیرون و مدیریتش اولش سخته. یاد فرندز می افتم. پدر دوس دختر فنچ  راس، که شده دوس پسر ریچل. وقتی با تحریکات ریچ اولین خاطرات تلخ براش یاداوری می شه و اجازه می ده اشکش در بیاد، دیگه نمی تونه جلوشو بگیره. به قول خودش دروازه های اشک باز شده و نمی شه جلوشو گرفت. خلاصه وضع بنده این بود. حالا بهترم. خیلی بهتر.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
تگ ها :

 

از یاد می رود. همین که هی بیام بنویسم چی خوندم و چی دیدم.

دیشب یادم اومد که قرار بود بنویسم که یادم نره. حالا چیزهایی که یادمه رو می نویسم. درنده باسکرویل، یه چیزی تو مایه های چی چی لاکی؟ و دره وحشت. هر سه تا داستان های شرلوک هولمزن از کانن دویل. بهترینش درنده باسکرویل بود. ساختارشون ساده است و به نظر می رسه که از یک فرمول ساده استفاده می کنه. که البته طبعا به این سادگی ها هم نیست وگرنه تا الان هزار تا رمان پلیسی و کارگاهی خوب داشتیم.

دیگه یادم نمیاد. فقط یادمه یه داستان خوندم از این نویسنده ژاپنیه که اسمش یادم نیس. اسم داستان رو هم یادم نمیاد اما شاهکار بود. بی نظیر. قصه اش یادمه ولی. از بس که خوب بود.

دیگه یادم نمیاد. بچه داستان بوده فک کنم .

دیگه فیلم. روزی روزگاری آناتولی فوق العاده بود. اصلا یک چیزی. از اینها که بعدش هی بهش فک می کنی و هی از کشف هات به ارگاسم می رسی.

دیگه برای چندمین بار انجمن شاعران مرده رو دیدم و دوباره مثل دفعه اول ( احتمالا. چون یادم نمیاد ولی می تونم حدس بزنم) اشکام همینطور می ریخت. چطور اینا می تونن فیلم به این سادگی بسازن اینقدر خوب؟

لوپر رو هم دیدم. بد نبود در ژانر خودش. این جیمز باند اخریه رو هم همینطور.

دیگه؟ اینتاچبل؟ اینتوشبل؟ اونم از این ساده خوشحالای عالی بود. از اینا که ادم دلش می خواد بسازه.

خوانواده تیبو رو دارم می خونم.

یه فصل از سریال بیگ بنگ تئوری رو هم دیدم. بد نیست ولی خیلی از بهتراشو دیدیم داداش.

گاسیپ گرل رو هم کامل دیدم! خاله زنک تمام! نزدیک به اشغال. ولی خوب همه شو دیدم. پشت سر هم تقریبا. از بس لباساشون خوشگل بود.

و حافظه بیش از این یاری نمی کند... خدا نگههههداااا ا ر ر  ر   ر ....

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦
تگ ها :

 

آدم ها دقیقا کی می فهمند باید قید همه چیز را بزنند؟

 

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٠
تگ ها :

 

صدایی از دور می آید

ول کام تو د هتل کالیفرنیا...

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۳
تگ ها :

 

تحلیلی بر پیشگوییهای نوسترداموس.

تمومش نکردم چون ارزش تموم کردن نداشت. اول این که هر کدوم از دو بیتی هاش کاملا تاویل پذیره. دوم این که اینقدر که گنگ و مبهم و رمزگونه نوشته، که تا قبل از این که اتفاق نیفته عملا پیش گویی هاش قابل فهم و استفاده !! یا حتی دریافت نیست. نتیجتا این که « خوب که چی؟»

لذا تا نصفه مطالعه و سپس کنار گذاشته شد.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳٠
تگ ها :

 

«ممان جونم ناهانت نباش. بذار الان زنگ می زنم مخله بیاد جمعشون کنه»

این جمله برادر زاده سه ساله ام است به مادرش وقتی که از ریخت و پاشش ناراحت و کمی عصبانی بوده. «ناهانت»همان «ناراحت» است و «مخل» همان «ملخ» است که دوست خیالیش است. بعد هم البته یادش رفته به مخله زنگ بزند و خوابش برده.

دوست های خیالی دوره بچگیم را یادم نمی اید. ولی الان که برای خودم زنی شده ام هم، زندگی در دنیای خیالی، حالا نه با ملخ ها؛ با اسب ها و موش ها و سگ ها و ادم کوتوله ها و خانه های درختی و اینها بیشتر در سرم است تا آدمها. منتها من که بگویم قورباغه ام غمگین است کسی قربان صدقه ام نمی رود و دلش برایم ضعف نمی رود و هی توی بغلش فشارم نمی دهد تا ناله ام در بیاید. شاید چون دست هایم کپل و صورتی نیست با چال های ریز روی بندهای اول( یا سوم؟)ش.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٧
تگ ها :

 

از روی دیوار اتاقمان خط کشیده ام تا نوک آن ابر گرد و چاق و سفید. حالا دلش هوای باران که کرد، دستش را می گیرد به خط من و می رود تا ان بالا، گوشه لپ ابر را می چلاند و جلدی سر می خورد پایین توی تخت. با گونه های خیس و نفس نفس زنان. لبخند می زند و بی صدا خودش را می زند به خواب.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
تگ ها :

 

ستاره های جهان را چه باک از این دوری

که راه رفته نیاید به اشک و آه و فغان

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
تگ ها :

 

یه دوزار تو مدرسه دل داده بودم به درس و مشق، حالا اینقد فیزیک حالیم میشد که بتونم معادلات آغاز جهان رو در حالت هذلولی و کروی و اقلیدسی* در بیارم

* اصلا اینا یعنی چی؟!

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
تگ ها :

 

سفر در اتاق تحریر اثر پل استر

بد. خیلی بد. اصلا از همین اسمش که بعد از چند صفحه به توضیح و نشانه ای تبدیل میشه برای پی بردن به همه ایده کلی میشه فهمید که چقدر بده. جز در جزئیات که اهمیتی در داستان ندارند هیچ چیز غیر قابل پیش بینی وجود نداره!

نویسنده بی استعداد و کم هوشیه.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠
تگ ها :

 

سفر در اتاق تحریر اثر پل استر

بد. واقعا بد. اصلا این چه اسمیه برا یه کتاب! همه ماجرا رو لو می ده. این نویسنده ذره ای هوش نداره. 170 صفحه س و هی امیدوار بودم که یه حرکتی بزنه، یه کاری که بگه به همین سادگیام نیست، همچینم نیست که بشه مفت و مسلم تا تهشو حدس زد. ولی بدبختانه چنین اتفاقی نیفتاد و به بدترین و کودکانه ترین شکل ممکن تموم شد. یعنی با توضیح مسخره همون اولین و مسخره ترین ایده ای که کل داستان بر اساس اون شکل گرفته.

  
نویسنده : ساس 73 ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠
تگ ها :

← صفحه بعد